سیل میگون (شعر – فریدون مشیری)
سیل میگون
29تیرماه 1333ش. سیل ویرانگری در میگون جاری شد و لطمات جانی و خسارت فراوانی دامنگیر اهالی میگون کرد. عصر روزی تابستانی ناگهان ابری سیاه آسمان را تاریک کرد و به فاصله کوتاهی تگرگی خوفناک و بارانی وحشتناک چنان صحنه ای آفرید که ترس و دلهره ای کم نظیر در ساکنان منطقه درآمیخت. زمان زیادی طول نکشید تا سیلی خانمان برانداز از ارتفاعات با سرعت جاری شد و تا توانست ویران کرد و خرابی آفرید.
فریدون مشیری از این سیل چنین سرود:
میگون سیل زده
ابر، آواره آشفته دهر *** سایه بر سینه خارا افکند
باد، دیوانه زنجیری کوه *** ناگهان سلسله از پا افکند
رعد، جادوگر زندانی چرخ *** لرزه بر عالم بالا افکند
برق را مشعل آشوب بدست
ظلمتی منقلب و وحشت زا *** قرص خورشید خرداد به کام
ابر موجی زد و باران و تگرگ *** ریخت در بزم طرب سنگ به جام
نه بلا بود و نه باران نه تگرگ *** مرگ می ریخت فلک از در و بام
کوه از خشم طبیعت لرزان
چون یکی دیو در افتاده به دام *** یا یکی غول رها گشته ز بند
سیل غرید و فرو ریخت زکوه *** همه جا پرچم تسلیم بلند
باغ را سینه کشان در هم کوفت *** سنگ را نعره زنان از جا کند
جگر خاک به یک حمله شکافت
زلف آشفته درختان کهن *** هر طرف دست دعا سوی خدا
سیل را داغ شقاوت در دست *** همه را می کند از ریشه جدا
همره سیل دمان می غلتند *** کام مرگ است و گذرگاه بلا
دوزخ وحشت و دریای عذاب
کوه طوفان زده را سیلی سیل *** کرد همچون پر کاهی پرتاب
رود دریا شد و بر سینه موج *** خانه ها چرخ زنان همچو حباب
اژدهایی است کف آورده به لب *** پیکرش تیره تر از قید مذاب
خون در آن ظلمت غم می جوشد
سری از آب برون می آید *** بهر آزادی جان در تک و پو
خواهد از سینه بر آرد فریاد *** شکند ناله سردش به گلو
حمله موج امانش ندهد *** می رود آب به گرداب فرو
می کند چهره نهان در دل آب
موج خون می جهد از سینه سیل *** قتلگاهی است بسی وحشتناک
سیل می غرد و فریاد زنان *** بر سر خلق زند تیغ هلاک
ای بسا سر که فرو کوفت به سنگ *** ای بسا تن که فرو برد به خاک
ضجّه و زاری کس را نشنید
من چه گویم که به میگون چه گذشت *** آسمان داد ستمکاری داد
یک جهان لطف و صفا ریخت به خاک *** یک جهان لاله و گل رفت به باد
ماند مشتی خس و خاشاک به جا *** کاخ بیداد فلک ویران باد
خرمن هستی قومی را سوخت
آسمانا به خدا می بینم *** لکه ننگ به پیشانی تو
خلق مفلوک و پریشان زمین *** آرزومند پریشانی تو
ای خوش آن روز که گویند به هم *** قصه بی سرو سامانی تو
خلق را بی سرو سامان کردی