• مشروطه؛ انقلاب سیاسی یا انقلاب فرهنگی؟
• نویسنده داریوش شهبازی
13/5/1405
در دوبخش
بخش نخست:
بازخوانی میراث ماندگار نهضت مشروطیت ایران که در آن نقش مدارس، مطبوعات، انجمنها، نشر کتاب و دگرگونی فرهنگ عمومی در کنار تحولات سیاسی تحلیل شود، موضوع این یادداشت است.
انقلاب فرهنگی در دوره مشروطه، تحول در اندیشه، آموزش، مطبوعات، قانونخواهی، هویت ملی، گسترش سواد و شکلگیری جامعه مدنی بود، بدین جهت، میتوان استدلال کرد که این تحول از دستاوردهای صرفاً سیاسی مشروطه ماندگارتر بود. در حقیقت، مشروطه تنها نظام سیاسی را به چالش نکشید، بلکه شیوه اندیشیدن مردم را نیز تغییر داد. روزنامهها، کتابها و مدارس جدید، مفاهیمی مانند قانون، حقوق شهروندی، آزادی و مسئولیت اجتماعی را وارد فضای عمومی کردند. نهادهای فرهنگی و آموزشی، حتی زمانی که مجلس یا قانون اساسی با بحران روبهرو شدند، به رشد خود ادامه دادند. بسیاری از اصلاحات اداری، آموزشی و فرهنگی دورههای بعد، ریشه در فضای فکری مشروطه داشت.
البته بعد سیاسی مشروطه زیربنای این تحولات بود؛ زیرا بدون تشکیل مجلس، قانون اساسی و محدود شدن قدرت حکومت، زمینه لازم برای شکوفایی فرهنگی نیز فراهم نمیشد. بنابراین، از این منظر، سیاست و فرهنگ به یکدیگر وابسته بودند و جداسازی کامل آنها دشوار است. ماندگارترین میراث مشروطه، تحول فرهنگی و فکری جامعه ایران بود؛ اما این تحول بر بستری از دگرگونیهای سیاسی شکل گرفت و این دو از یکدیگر جداییناپذیر بودند.
تفکیک میان ماهیت جنبش و پیامدهای جنبش باید تمایز قائل شد و این از نظر روششناسی تاریخنگاری دقیقتر و قابل دفاع است. به بیان دیگر؛ شاکله و هدف اصلی مشروطه، انقلاب سیاسی بود. هدف آن تغییر نظام حکمرانی، محدود کردن قدرت مطلقه، استقرار قانون و ایجاد نهادهایی مانند مجلس بود؛ اما در بطن این انقلاب سیاسی، یک انقلاب فرهنگی نیز آغاز شد که شاید دامنه و ماندگاری آن از خود تحولات سیاسی بیشتر بود. در نتیجه باید گفت:
مشروطه انقلابی سیاسی بود که در جریان آن، انقلابی فرهنگی شکل گرفت؛ انقلابی که آثار آن دههها پس از فراز و فرودهای سیاسی ادامه یافت. در این چارچوب، این نهضت را میتوان در دو سطح بررسی کرد:
سطح نخست: تحول در ساختار قدرت و حکمرانی.
سطح دوم: تحول در ذهنیت، فرهنگ، آموزش، زبان سیاسی، مطبوعات، نظام آموزشی و آگاهی عمومی.
گاه انقلاب سیاسی شکست میخورد یا دچار عقبگرد میشود، اما انقلاب فرهنگی که در دل آن پدید آمده، به مسیر خود ادامه میدهد و جامعه را به تدریج دگرگون میکند زیرا مجریان سیاست دولتمردان و فرهنگ مردم اند. مشروطه را باید در دو لایه؛ انقلاب سیاسی و انقلاب فرهنگی بسط داد. با چنین رویکردی میتواند نشان داد که چگونه مدارس جدید، مطبوعات، انجمنها، نشر کتاب و شکلگیری افکار عمومی، همزمان با تحول در نظام حکمرانی، مسیر تازهای را در تاریخ ایران گشودند.
از زاویه «جریانهای تاریخی» پس از مشروطه چند جریان عمده در ایران شکل گرفت:
جریان مشروطهخواهی و قانونگرایی
تثبیت قانون اساسی، مجلس، احزاب و نهادهای نوین.
جریان دولتسازی و تمرکز قدرت
که در نهایت در دوره رضاشاه به ایجاد دولت متمرکز، ارتش نوین، دیوانسالاری و اصلاحات اداری انجامید.
جریان نوسازی و تجدد
توسعه آموزش نوین، دانشگاه، راهآهن، صنعت، نظام قضایی جدید و دگرگونی سبک زندگی.
جریان ملیگرایی ایرانی
توجه به تاریخ ایران، زبان فارسی، باستانشناسی، میراث فرهنگی و هویت ملی.
جریان اندیشههای دینی نو
تلاش برای بازخوانی نسبت دین و سیاست و سازگار کردن اندیشه دینی با دنیای جدید.
جریانهای عدالتخواه و سوسیالیستی
که از دهه ۱۲۹۰ خورشیدی به بعد در میان روشنفکران و کارگران گسترش یافت.
جریان استقلالخواهی و مبارزه با نفوذ خارجی
که در نهضت ملی شدن نفت به اوج رسید.
این «جریان»ها مستقل نیستند، بلکه شاخههایی از یک تحول بزرگترند. بدین ترتیب تاریخ ایران پس از مشروطه را بر پایه چهار جریان بنیادین باید تقسیم کرد:
جریان تحول سیاسی (قانون، حکومت، احزاب، مجلس)
جریان تحول فرهنگی (آموزش، مطبوعات، نشر، دانشگاه، آگاهی عمومی)
جریان تحول اجتماعی (شکلگیری طبقه متوسط، شهرنشینی، مشارکت زنان، انجمنها)
جریان تحول اقتصادی (سرمایهداری نوین، بانکها، صنعت، راهها و زیرساختها)
بخش دوم:
این تقسیمبندی بهجای آنکه صرفاً فهرستی از رویدادها باشد، ساختار تحولات یک قرن اخیر ایران را نشان میدهد. درحقیقت مشروطه فقط آغاز یک انقلاب سیاسی نبود، بلکه نقطه آغاز چند جریان موازی در تاریخ معاصر ایران بود که هر یک با سرعت و سرنوشت متفاوتی ادامه یافتند. از منظر تاریخ اندیشه سیاسی، پس از انقلاب مشروطه سه جریان عمده و اثرگذار در ایران شکل گرفت:
1. مشروطهخواهان
مشروعیت حکومت را از قانون اساسی، مجلس و اراده ملت میدانستند.
هدف آنان استقرار حکومت مشروطه و حاکمیت قانون بود.
2. مشروعهخواهان
معتقد بودند قانونگذاری باید در چارچوب شریعت باشد و مشروعیت حکومت از دین و احکام شرعی ناشی میشود.
آنان با برخی مبانی مشروطه غربی مخالفت داشتند، هرچند در میان آنان نیز دیدگاههای متفاوتی وجود داشت.
3. کمونیستها (و سپس سوسیالیستها)
این جریان از دهههای بعد، بهویژه پس از انقلاب اکتبر روسیه، در ایران گسترش یافت.
محور اندیشه آنان عدالت اجتماعی، مبارزه طبقاتی و تغییر ساختار اقتصادی و سیاسی بود.
به نظر من، این سه جریان در واقع سه پاسخ متفاوت به یک پرسش اساسی است:
«منشأ مشروعیت حکومت و راه اصلاح جامعه ایران چیست؟»
مشروطهخواهان پاسخ را در قانون و اراده ملت جستوجو میکنند.
مشروعهخواهان پاسخ را در شریعت و فقه اسلامی میبینند.
کمونیستها پاسخ را در انقلاب اجتماعی و برابری اقتصادی دنبال میکنند.
این چارچوب تحلیلی بسیار گویاست، زیرا به جای تمرکز بر اشخاص یا احزاب، بر سه گفتمان اصلی تاریخ معاصر ایران تمرکز میکند.
در آغاز نهضت مشروطه، صفبندی «مشروطه» و «مشروعه» به تدریج شکل گرفت، اما جریان کمونیستی اندکی بعد و تحت تأثیر تحولات بینالمللی، بهویژه پس از انقلاب روسیه، به یکی از سه جریان اصلی اندیشه سیاسی ایران تبدیل شد.
این دستهبندی میتواند مبنای فصلی مهم در پژوهش درباره تاریخ فکری ایران پس از مشروطه باشد. اگر از چارچوب سهگانه مطروحه استفاده کنیم، میتوان گفت جمهوری اسلامی را به طور کامل نمیتوان با هیچیک از این سه جریان یکی دانست، اما از نظر مبانی نظری، بیشترین نزدیکی را به جریان مشروعهخواهی دارد. دلیل این ارزیابی آن است که: در قانون اساسی جمهوری اسلامی، هم نهادهای انتخابی مانند ریاستجمهوری و مجلس وجود دارند که یادآور سنت مشروطهاند. هم اصل ولایت فقیه و نقش شورای نگهبان، بر جایگاه شریعت و فقه در ساختار حکومت تأکید میکند که آن را از الگوی مشروطه کلاسیک متمایز میسازد.
بنابراین، میتوان گفت:
از نظر پژوهشی، جمهوری اسلامی نه ادامهٔ صرفِ مشروعهخواهی و نه ادامهٔ صرفِ مشروطهخواهی است، بلکه کوششی برای ترکیب برخی عناصر هر دو سنت در یک نظام سیاسی واحد است.